چقدر اینجا خلوته؟! کجایید پس مامان لیلا؛ الی؛ مرضی و؟؟؟

هوای افتضاح این روزهای تهران همه مونو خسته و عصبی و بی حوصله کرده ماشالا تعطیل هم که نکردن اقلا اینقدر اذیت نشیم! مدارس تعطیله ولی خیلی از بچه ها با پدر مادرا میرن سرکار چون کسی نیست نگهشون داره! هر روز تو خونه بخور سرکه درست میکنم شیر میخورم اسپری گلاب میزنم سعی میکنم بیرون نرم جز باشگاههمه ش ماسک میزنم میوه و سبزی تازه میخورم ولی چه سود!! این سربها که هر روز میره تو وجودمون کی میخواد از پا درمون بیاره خدا میدونهخیلی دلم میخواد برم از این شهر شلوغکار و همه روزمرگیهای مزخرف رو ول کنم  وبزنم به جاده  وجنگل

دلم میخواد میتونستم همین حالا بازنشسته بشم تا از شر این زنجیری که اسمش کاره راحت بشم و باقی عمرم رو واسه خودم جوری که دلم میخواد زندگی کنم.واقعا این زندگی کسل کننده کارمندی خسته م کرده

بیاید همه با هم دعای باران کنیمخدایا یه نگاهم به این پایین بکن

 


رسما داریم خفه میشیم تو این شهر پر دود کثیف! خدا از سر تقصیرات باعث و بانیش نگذره که نه عرضه مملکت داری دارن نه جرات اعتراف به شکست! مثل چی چسبیدن بهش و اصرار دارن که پیغمبرن و خطا نمیکنن! 

خیلی وقته دارم به رفتن از تهران فکر میکنم ولی نمیدونم تصمیم درستیه یا نه؟ سختی ها و مشکلاتش رو میدونم چون قبلا دو بار این کارو انجام دادم و این سومین شهریه که توش زندگی میکنمواقعا تغییر همزمان محیط کار و زندگی خیلی سخت و پر استرسه و بدتر اینکه اگه بد باشه دیگه راهی برای برگشت به تهران ندارم.از طرفی تازه به ثبات رسیدم اینجا و تونستم خونه بگیرم و جا بیفتم .اما تحمل این همه آلودگی و مشکلات این شهر درندشت داره برام محال میشهاگه از اینجا برم میتونم یه خونه بزرگتر تو یه جای آروم بخرم و با آرامش تو هوای خوب زندگی کنم.بازم غریبم و غربت انکار ناپذیره اما اقلا هواش سالمهخودم شمال رو دوست دارم و جای دیگه نمیخوام برم اما میترسم از ریسکش.

 

امشب شب یلداست یکی از سنتهای قشنگ ایرانی که هنوز از بین نرفته هرچند فقر و سختی های زندگی رنگ و بوشو کم کرده اما بازم هست.خدا به همه سلامتی بده که کنار عزیزانشون شاد باشن و حال خوبی رو تجربه کنند

 

یلداتون مبارک


چه روزهای بدیه هوای افتضاح و روحیه افتضاح تر! دلم میخواد برم یه جای دور و دیگه برنگردم تو این شهر پر دود و پر خاطره.

هفته پیش چند روزی رفتم ولایت و استراحت و تجدید دیدار که خیلی خوب بود.

ماجرای اون آقای همکار هم به جایی نمیرسه انگار.میگه چند ماه فرصت میخوام که فکرامو بکنم ببینم میخوام ازدواج کنم یانه؟! بهش گفتم خب مگه من مسخره م که اول اومدی احساس نشون دادی حالا میگی تازه میخوام برم فکر کنم؟! حس بدی دارم انگار بازم اعتماد بیجا کردم از طرفی حس میکنم بهش علاقمند شدم و از طرف دیگه نمیتونم رفتارشو تحمل کنم .چند بار خواستم کلا از ذهنم بیرونش کنم هی احساسی شدم! امیدوارم خدا خودش بهترین راهو سر راهم بذاره.خیلی خسته و کلافه م.

 

 


بعد از چند روز آلودگی و مریضی و خبرهای بد یکی دو روزه که با بارش بارون یه کم هوا بهتره و انگار حال آدما هم بهترخدا رو شکر

بلاخره بعد از مدتها موفق شدم از یه مرکز روانشناسی خوب وقت بگیرم و برم دنبال مشاوره و چکاپ روحی روانی.با اینکه یه مقدار هزینه هاش زیاده ولی واقعا بهش نیاز دارم.دیگه وقت خودمه.

این روزا بازم زودرنج و حساس و عصبی شدم .تحمل هیچکس و هیچ چیزو ندارم

سعی میکنم یه مقدار سرمو شلوغ کنم که چیزی نفهمم ولی باز اون وسطا یادم میفته که حالم خوش نیست!

دارم آموزش رانندگی میرم پیشرفتم بد نیست فقط یه کم استرس دارم امیدوارم زودتر بتونم پشت فرمون بشینم.

دیروز با دوستام قرار کافی شاپ گذاشتیم یکی دو ساعت از هر دری حرف زدیم خیلی خوب بود.

گاهی آدم دلش میخواد خودشو ول کنه تو خلا و به هیچ چیز فکر نکنه.


خدا رو شکر بلاخره نت وصل شد داشتیم خفه میشدیم! به جایی رسیدیم که به حق خودمون که ازمون میگیرن و دوباره بهمون میدن ذوق میکنیم!

هفته پیش یه سفر به استان گلستان داشتم با یکی از دوستام که خیلی خوب بود و خوش گذشت.

بعدم که نت قطع شد و به مرحله خفقان رسیدیمواقعا خیلی بد بود هیچ کاری نمیشد کرد و واقعا کلافه بودیم.همزمان با افزایش قیمت بنزین و شلوغی خیابوناکلا مملکت ریخت به هم.الانم مثلا اوضاع آرومه.

یک ماه پیش توی محل کار با یکی از همکارای قدیمی سر صحبت باز شد و یه مقدار حرف زدیم که پرسید مجردی یا متاهل؟ برخلاف همیشه که سریع میگفتم متاهل! یه کم حرفو عوض کردم که انگار متوجه شد.

حس خوبی بهش پیدا کردمیکی از دوستان مشترک پرسید اونم از تو سوال کرده . این یک ماهه یه کم حرف زدیم باهم.از اول گفت قصدش دوستی نیست و دنبال زندگیه.فقط یه مسئله ش اینه که قبلا ازدواج کرده و بچه داره.و نگرانه که من نتونم با بچه ش ارتباط برقرار کنم یا برعکس.واسه همین پیشنهاد کرد فعلا همو بشناسیم تا ببینیم چی پیش میاد؟ 

به طرز عجیبی صادق و صافه.خوشم میاد ازش اما نمیدونم چی پیش میاد؟ همه چی رو سپردم به خدا.

از اونور بهزیستی زنگ زده که بیا اینجا رفتم میگن بخشنامه های جدید اومده که به خانمهای مجرد فقط دختر بالای 8 سال میدن! بعدم دخترای این سنیشون اکثر مشکلاتی مثل بیش فعالی بیماری یا صرع دارن و باید تحت درمان و توجه دائمی باشن! دیگه رسما یعنی مختومه شدن پرونده من! حالم بد شد اون روزولی نمیدونم چرا یه آرامشی ته قلبمه ؟ یه حسی که بهم میگه همه چی درست میشه.شاید به خاطر حضور این آدم جدیده و بچه ای که ممکنه بتونه بچه منم بشه.خدا میدونه چی میشه؟ توکل میکنم فقط

 

دیگه اینکه تقریبا یک ماه پیش واسه ماشین ثبت نام کردم و بلاخره دیروز تحویلش گرفتمهنوز رانندگیم خوب نیست برای همینم رفتم آموزشگاه و دارم تمرین میکنم.

 

این روزا حسابی شلوغ پلوغم.امیدوارم همه چی برای همه خوب پیش بره و حال همه مردم سرزمینم خوب باشه


 

انگار خیلی نبودم! اومدم خوندم ولی حس نوشتن نبود.یه ماموریت دوسه روزه رفتیم که خیلی خوب بود علاوه بر بعد آموزشیش حال و هوام عوض شد با دیدن همکارای قدیمی.

امروزم قراره با یکی از دوستام برم سفر تو دل جنگل.یه کم سرده احتمالا ولی بازم واسه آرامش روح و دل خوبه.

یه وقتایی یه عالمه حرف داری و نمیدونی و نمیتونی با کسی بزنیشون.اما به شدت احتیاج داری که حرف بزنی.باید برم پیش یه روانشناس خوبواسه یه تصمیم مهم توی زندگیم به یکی نیاز دارم که بشنوه و کمک کنه.

یه نفر آروم آروم داره میخزه به خلوت دلم.با همه مهربونیش.نمیدونم چی میشه؟ نمیدونم چه خواهم کرد؟ ولی حس بودنشو دوست دارم

خدایا کنارم باش.به شدت به بودنت و مراقبتت نیاز دارم.


اونقدر زمان زود میگذره که باورم نمیشه بیش از نیمی از سال تموم شده باشه! انگار همین دیروز عید بود.

هوا هی خنک تر میشه و هی من خدا رو شکر میکنم که از اون تابستون سوزان خلاص شدیم! دیگه کولر روشن نمیکنیم ولی من هنوزم پنجره ها رو باز میذارم تحمل هوای بسته رو ندارم از اون سوز خنک دم صبح که میری زیر پتو خوشم میاد.

بلاخره پیشقدم شدم و با دوستم حرف زدم و اونم ناراحتیشو گفت و رفع کدورت شدپنج شنبه هم با هم رفتیم موزه و خونه قدیمی دیدیم و نهار خوردیم .

من اصلا تحمل قهر و ناراحتی دیگران رو ندارم مخصوصا اگه رابطه م نزدیک باشه واسه همین همیشه برای آشتی پیشقدم میشم که این خیلی وقتها به نفعم نیست و ازم سوء استفاده میشه ولی خب عبرت نمیگیرم.

چند روزی حال روحیم خوب نبود به هم ریختگی هورمونهای لعنتی هم مزید بر علت شد که رسما هاپو باشم! تصمیم گرفتم دوسه روزی برم ولایت شاید یه کم بهتر بشه حالم.

هفته بعدم یه ماموریت سه روزه دارم که فکر کنم خوب باشه برای تمدد اعصاب.

امیدوارم هیشکی غمگین نباشه.این روزها واسه دلهای پریشون زیاد دعا کنید.


خنکای اول صبح این روزای پاییزی رو خیلی دوست دارم وقتی نسیم از پنجره بهم میخوره و خودمو لای پتوی نرم و نازکم میپیچم که گرم بشم.صبح ها که بیدار میشم تاریکه و هرررررر روز دلم میخواد بیشتر بخوابم و هی با خودم میگم کاش نرم سرکار! کاش دیرتر برم و.اما در نهایت بر این وسوسه پیروز میشم و بیدار میشم13 ساله به صبح زود بیدار شدن عادت کردم.چقدرم زود گذشت

هفته گذشته روحم خیلی خسته بودخسته شدم از حضور آدمهایی که فقط آدمو تو سختی و درگیری روحی میذارن واسه همین تصمیم گرفتم یه کم دورمو خلوت کنم و دیگه به آدمهایی که روی مخن فکر نکنم.بهتر شدم اینجوری.

یه دوست نزدیک دارم که خیلی با هم صمیمی هستیم ولی متاسفانه به خاطر یه سوء تفاهم که فکر کرده من حرفشو پیش دیگران بازگو کردم هم ناراحت شده هم منو رنجونده هم قهر کرده! خیلی جالبه آدمها چقدر راحت طلبکار میشن!! منم این بار تصمیم گرفتم دیگه منت هیچکسو نکشم و سکوت کنم تا اگه دلش خواست خودش برگردهخسته شدم از ناز کشیدن .

آخر هفته مامانم دو روز پیشم بود که اونم واسه کاری اومده بود بعدشم رفت و بازم برگشتیم به روال عادی زندگی تکراری

 

این روزهایی که به اربعین نزدیک میشیم واسه آرامش دل همه دعا کنیم


توی این چهار سال که تنها زندگی میکنم لحظه های خوب و بد زیادی رو تجربه کردمزندگی گاهی لحظه های تلخ و گاهی روزهای خوب نشونم داده.با همه سختی هایی که به دوشم گذاشته قوی شدم و تونستم روی پای خودم بایستم و از پسش بربیام به لطف خدا .با اینکه خیلی وقتا شاکیم ازش و دعوا میکنم باهاش اما همیشه شاکرم که مراقبمه و تنهام نمیذاره.

تو این مدت سعی کردم دلم رو کنترل کنم که جایی گیر نکنه نخ کش نشه.هوایی نشه.اما آدمهای احساسی خیلی بهشون سخت میگذره وقتی اینقدر کنترل کنن همه چیزو.گاهی حس میکنم خدا فقط منتظره ببینه یه چیزی حواستو پرت کرده سریع ازت دورش کنه .انگار قرار بر اینه که همه آدمها برای نموندن اومده باشن توی زندگی من.

یه مدت یه همراه خوب یه دوست صمیمی و وفادار کنارم بود که با همه محدودیت هاش با بودنش حالم خوب بوداما یهو درست وقتی که تمام و کمال بهش وابسته شده بودم تنهام گذاشت.

دوستای زیادی دارم .صمیمی و معمولی و رسمی.حالم با بودنشون خوبه اما دلم یه آرامش عمیق و یه وابستگی احساسی قوی میخواد یکی از جنس دلم که بیاید و نرود.اسم و عنوانش رو نمیدونم اما دلم یه تحول بزرگ میخواد.اما جرات نمیکنم به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنم چون به محض تمرکز از دستش میدم

 

خسته م.روحم.جسممخدایا خودت راه نشان بده


چه حس خوبیه این روزا که هوا خنکترهصبح ها گرگ و میشه وقتی از خونه میایم بیرونکلا تموم شدن گرمای وحشتناکی که امسال داشتیم خبر خوبیه

بلاخره تاسوعا و عاشورای امسالم گذشت و بعد 4 روز تعطیلی برگشتم سر کار و زندگی.جمعه به استراحت گذشت و بعدشم دوباره اومدیم سرکار.

این روزها یه کم بی حوصله و کلافه م.عوامل مختلفی باعث اذیتم میشه که سعی میکنم باهاشون کنار بیام ولی گاهی واقعا کم میارم .خدا خودش به همه مون کمک کنه از پس زندگی بربیایم.

 


تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ارزان کده مجله پزشکی کاشت مو tetherland بيشتر بدانيم بهداشت در آرایشگاه ها تخفیف دونی استن